در جنگ شیطانها، محکوم به مبارز ابدی هستیم- (نامه ای به حامد ۱۸ بهمن ۱۴۰۴)
سلام حامد جواب نامهات دیر شد ببخشید. راستش من در آستانه تسلیم شدن و رها کردن همه چیز و سپردن آن به دست شیاطین هستم. انگار که در شلوغی صفا و مروه در کوچه بنبستی گیر کرده باشم و الان فهمیده باشم راهی نیست. یا وقتی درِ مترو باز میشود و همه هُل میدهند، میدانی که صندلی گیرت نمیآید اما جریان هجوم آدمهای عجول و عصبانی اولِ صبح، تو را با خودش داخل واگن میبرد.
خسته و تسلیمم.
آنجا نمیدانم چطور است اما اینجا برای اولین بار چیز عجیبی را میبینم؛ اولین بار است که میبینم روشنفکران مانند ارازل و اوباش در مجازی یکدیگر را تکه و پاره میکنند، در مقابل اقوامی را میبینم که بسیار پخته و دلیر و متحدن!!!
فکر میکنم ما راه فراری نداریم از آن چیزی که قرار است بر سر ما و بر سر ایران بیاورند.
طرفداران هر طرز فکری با شعار دموکراسی و با نام خونهای ریخته شده، بقیه طرز فکر ها را میزنند و له میکنند! مگر آزادی و دموکراسی به این معنی نیست که همه بتوانند حرفشان را بزنند؟! پس چرا چپ را چپول میخوانند؟ اسلامگرا که حرفش را نزن دیگر اجازه حرف زدنش را نمیدهند! هنرمندی که صرفا افکارش را بیان کرده است را با کارزار وطن فروش و خائن برچسب میزنند که آنفالو کنید!! این روشنفکران خیلی عجیبند!
حامد نظام دیر یا زود عوض خواهد شد ولی گمان مبر در نظام آینده ایران بتوانی هر حرفی بزنی یا از هر کسی انتقاد کنی! هرگز! نه بخاطر نوع نظام جدیدی که سر کار میآید، بلکه ما به این جور چیزها نه عادت داریم و نه لایقش هستیم!
واقعا نیستیم.
حامد هنوز کفن آخوند دوخته نشده آتش جنگ روشنفکران، چش و چال ما را کور کرده است. عادی است ها، اما اینها نه فنون جنگیدن نه بحث و توافق را بلد نیستند! میگویند فلان کس را بلاککن، فلانی را ریپورت کن، فلانی را خاموش کن!
دیگر نمیدانم چه کسانی را باید کلوز فرند بگذارم! اینقدر هم همه عصبانی هستند جرات نمیکنی حرفی خلاف نظر هیچ کدام بزنی.
براستی که انسان های خشمگین و هیجان زده قوههای خِردشان خاموش میشود.
حامد از مطالعه تاریخ دست میکشم و فقط سیمپسون ها را میبینم. آخر هر جور نگاه میکنم هیچ چیزِ این اتفاقات و نتیجه نهایی آن هر چه که باشد سر سوزنی در اختیار مردم نیست، غیر از خون هایی که ریخته شد و جان های عزیزی که رفت، مردم ما در هر آینده احتمالی نقشی ندارند. اصلا دیگر بعید نمیدانم اگر کسی بگوید زمین تخت است یا نمیخندم اگر بگویند بایدن ربات است. یا دست رپتایلها که جهان را مدیریت میکند در کار است. که اگر اینطور باشد...!
حامد امشب دو تا جوان را دیدم که میگفتند جانم را برای رهبر میدهم و شب در استوری کسانی را دیدم که میگفتند جانشان را برای شاهزاده میدهند. اما من آن زنی را ستایش میکنم که حاضر است روحش را به شیطان بفروشد تا عزیزش را یکبار دیگر زنده ببیند.
حامد میبینم که چطور شیطان بزرگی که دختر بچهها را میدزدد، عزم نابود کردن شیطان دیگری میکند تا شیطان دیگری را جایش بگذارد. با چیزهایی که این روزها میبینم حتی دموکراسی هم شیطان دیگریست. نمیدانم حامد، ما در میان جنگ این شیاطین چه کار میکنیم؟ چطور به سرباز یکی از آنها درآمدیم؟
حامد ما لیاقت نداشتیم! نداشتیم؟ تو بیا دستت را روی شانهام بزن و بگو: "داشتیم، داشتیم، اما ...
... اما ما همچنان محکومیم تا این سنگ سنگین را روی دوش خود به هر طرف ببریم و هرگز زمین نگذاریم."
پ.ن. در هر آیندهای ما همچنان محکوم به مبارزهایم
لینک نامه حامد
