وبلاگ صابر نجارقابل

اینجا فقط چیزهایی مینویسم که ربطی به چیزهای دیگه نداره.

وبلاگ صابر نجارقابل

اینجا فقط چیزهایی مینویسم که ربطی به چیزهای دیگه نداره.

سلام خوش آمدید

۲۳ مطلب با موضوع «تحلیل تاکسی» ثبت شده است

حامد عزیز سلام.

امیدوارم وقتی این نامه را میخوانی غمی غیر از اینکه فردا کدام تی شرت را با کدام کتانی در آسمان استرالیا سِت کنی نداشته باشی. من و معین و بقیه هم خوب هستیم. آنجا چطور است؟ کانگروها را از نزدیک دیدی؟ با کوسه های اقیانوس شنا کردی؟ دخترهای استرالیا زیبا و خوش صحبت هستند؟ یا بهتر بود روسیه میرفتی؟! درس ها را خوب میخوانی؟ آب و هوای اقیانوسیه چطور است؟ راستی تو که تا آنجا سفر کردی توانستی بفهمی بالاخره زمین گرد است یا تخت؟ اگر هم گرد باشد فرق زیادی ندارد تا زمانی که شرکت نفت پول ندارد. وقتی او پول ندارد ما هم فقیریم.

این نامه را نوشتم تا درباره همایشی که برایش مقاله فرستادیم برایت بگویم. حامد شاید باورت نشود،

  • صابر نجارقابل

دیوارِ بیچاره هم خودش هم واژه‌ش جوریه که حس و حال منفی میده. ما اغلب جوری دربارش حرف زدیم که انگار یه موجود بد باشه! توی شعرا و قصه ها اون کسیه که فاصله میندازه بین دو چیز یا دو نفر. مثل مرز. تازه مرز با اینکه آدما رو از هم دور و گاهی دشمن کرده همیشه یه قداستی بهش میدیم. ولی به دیوار نه!

  • ۰ نظر
  • ۰۱ خرداد ۰۴ ، ۱۹:۰۰
  • صابر نجارقابل

قبل از هر چیز بگیم منظورمون از "تازه به دوران رسیده" یا "نو کیسه ها" چه افرادی هستن که هم سوتفاهم نشه و هم هممون به یه چیز فکر کنیم. 

اون دسته از افرادی که به هر دلیلی "درآمد" و "ثروتشون" زیاد شده و این امکان رو پیدا کردن که وارد سطح جدیدی از رفاه و زندگی بشن.

جمله بالا هنوز خیلی کلّیه و خیلی از لغات نیاز به شرح دارن. مثل "دسته"، "دلیل"، "درآمد"، "ثروت"، "سطح جدید"، "رفاه" و حتی لغاتی که در ادامه احتمالا بکار میبرم نیاز به شرح بیشتر دارن. که در ادامه سعی خفیفی برای تشریح اونها می‌کنم. اما برای شروع همون تعریف سطحی اولیه‌ کافیه. 

 

🔰🔰🔰پرده اول: "ظواهر تازه به دوران رسیده‌ها"

یکم خاله زنکی شروع کنیم و از سر و شکل و رفتارِ تازه به دوران رسیده‌ها غیبت کنیم، همون جوری که توی تاکسی‌ها و قهوه خونه‌ها غیبت میکنن.

  • صابر نجارقابل

فهم من از اقتصاد کلان و اقتصاددان🔰🔰 به اقتصاددان ها و اقتصادخوانده ها برنخوره

به نظر من اقتصاد کلان شبیه یه یک موجود زنده پیچیده ست که در طی زمان پیچیده تر و بزرگتر هم میشه. یک موجود زنده بدون سر که دست و پاهای زیادی داره و درجهاتی در حرکته. اجزای داخلی و خارجی اون، مثل بازوها، دستها، پاها، شش ها، کبد ها و ... هر بار اندام جدیدی میسازن. عضو جدید، بر حرکت اندام های قبلی و کل بدنه اثر میذاره. پاها تا میان به سمت جلو حرکت کنن، دستها به دستگیره میچسبن، یکهو یک بازوی جدید محکم میزنه زیر پای اول! بعد یه اندام جدید متولد میشه و جا رو برای اندام دیگه تنگ میکنه و حتی حذفش میکنه. خلاصه این غول بی شاخ و دم، سرش به تهش پنالتی میزنه.

  • ۰ نظر
  • ۰۱ مرداد ۰۳ ، ۱۲:۳۸
  • صابر نجارقابل

کاربرد فلسفه کانت برای درک اَبر مشکلات سازمان - تنوع ادراکِ یک واقعیت - فلسفه در عمل،

 

یک مشکل بزرگ در سازمان وجود دارد و این یک واقعیت است که همه در مورد وجودِ آن مشکل اتفاق نظر دارند. اما درک هر کدام از افرادی که در ارتباط با مسئله هستند، متفاوت از فرد دیگر است. اخیرا با تعدادی از همکاران در خصوص اینکه هر کدام از مدیران وضعیت شرکت را متفاوت از دیگری درک میکنند به بحث نشسته بودیم. یکی فکر میکند مشکل سازمان بزرگ و ترسناک است، یکی فکر میکند مشکل سازمان قابل حل و جای نگرانی نیست، یکی فکر میکند مشکل آنقدرها هم بزرگ نیست، اما همه اتفاق نظر دارند که چیزی به اسم مشکل وجود دارد.

این ایده از درکِ مشکل سازمان را از داستان "در بیشه" و تحلیل فیلم "راشومون" توسط مهرداد پارسا که برگرفته از این داستان است به ذهنم رسید. که بسیار مشابه وضعیتی است که در سازمان های بزرگ با ذینفعان متفاوت با آن روبه رو هستیم. (یعنی مشکل و تفاوت در درک مشکل سازمان)

 

برای ارتباط بیشتر، کلیت داستان "در بیشه" را مطرح میکنم.

  • در جنگل یک تجاوز (به زن سامورایی) و یک قتل (مرگ سامورایی) اتفاق افتاده.
  • راهزن میگوید، من به زن تجاوز کردم، زن به او گفت پس برای اینکه دو مرد ننگ مرا نداند با شوهرم مبارزه کن تا یکی پیروز شود و من با مرد پیروز بمانم، پس شوهرش را کشتم.
  • زن می گوید راهزنی به من تجاوز کرد، فرار کرد و من شوهرم را کشتم و بعد خواستم خودم را بکشم ولی نتوانستم.
  • روح سامورایی (که در داستان به سخن آمده) میگوید، راهزن به همسرم تجاوز کرد، زنم از او خواست تا من را بکشد، راهزن دست من را باز کرد، زنم فرار کرد، من هم خودم را کشتم.
  • مرد هیزم شکن، که شاهد ماجرا بوده، میگوید راهزن به زن تجاوز کرد و به زن التماس میکرد که با من ازدواج کن، در نهایت با سامورایی مبارزه میکند و او را می کشد.

به این ترتیب، یک واقعیت عینی اتفاق افتاده است که قطعی است. قتل یک فرد. اما

  • صابر نجارقابل

تاکسی های سیدخندان تجریش یه مرد میانسال ژولیده ای داره پیراهناش اغلب کهنه ست آستینو میده بالا، دستش انگشتر و ساعت و اینا نداره، از روغن و زحم رو دستاش معلومه یه وقتا

  • ۰ نظر
  • ۲۷ خرداد ۰۳ ، ۱۱:۲۷
  • صابر نجارقابل

از سال ۱۹۵۷ تاکنون بیش از ۶ دهه است که صفحه‌های شطرنج شاهد رقابت بین موتورهای روباتیک شطرنج‌باز (انجین‌ها) بوده‌اند. این موتورها با اختلاف زیاد نسبت به قوی‌ترین انسان شطرنج بازی کردند، به طوری که دیگر کسی ادعای رویارویی با آنها را نداشت. قوی‌ترین انجین ساخته‌شده دست بشر که همواره به آن افتخار کرده است «استاکفیش» است. استفاده از انجین آن برای عموم رایگان و در دسترس است. انجین‌های شطرنج، محصول ترکیب هوش انسانی، پردازنده‌ها، آموزش‌ها و الگوریتم‌های انسانی هستند. این موتورها مصون از احساساتی شدن هستند و تحت تاثیر قهر و آشتی و دعواهای کاری قرار نمی‌گیرند. با توجه به این ویژگی‌ها، استاکفیش همواره موتور مقابل را شکست می‌دهد. این پیروزی‌ها اما با اختلاف بسیار ناچیز بوده‌اند و هیچ‌گاه استاکفیش به گونه‌ای شاخص انجین دوم را شکست نداده است. اما چیزی که در سال‌های اخیر بعد از ۶دهه نبرد انجین‌ها رخ داده، تحول غیرمنتظره، هیجان‌انگیز و صد‌البته نگران‌کننده در دنیای شطرنج بوده است که رخ نگرانی‌های آن به فراتر از صفحات شطرنج پا می‌گذارد.

  • صابر نجارقابل

- دکتر قلنجی خیلی باحاله، "استراتژی" تو دهنش نمیچرخه میگه "اوسترانگولی"! 

- دیدی چجوری شَتکش کردم؟ 

  • صابر نجارقابل
و
سربازهای تاریخ مصرف گذشته 🔰🔰 پیاده نظام مازاد بر نیاز
یادداشت هایی از صبحانه دانا

می دونم هر نسلی که هستی درد های خودت رو داری. اما ما از نسلی هستیم که با انگیزه دریافت یخچال
  • صابر نجارقابل

در یک کشور کوچک به نام "نفتوزیل"، یک منبع بزرگ نفت وجود داشت این نفت به شدت مورد توجه کشورهای جهانی بود و به عنوان یک منبع بزرگ درآمد برای نفتوزیل شناخته می‌شد در نفتوزیل همه چیز بر پایه نفت بود.

حتی پول رایج نفتوزیل، بطری های کوچک نفت بود. اما از پس معامله‌ های کلان نفت چیزی به مردم نفتوزیل نمی رسید. برای همین مردم نفتوزیل بسیار فقیر بودند و دولت نفتوزیل پول نفت را به کیسه های خود و نزدیکانش سرازیر می کرد.

یک روز، یکی از شهروندان به نام ایرج میرزا ملقب به آندرس، راهی دفتر معاملات نفت شد. او با بطری خالی به دفتر آمد و تقاضای بوی نفت کرد. کارمندان دفتر نفت به او نگاه کردند و تعجب کردند. آندرس به آرامی گفت: 

ادامه در صفحه روزنامه آسیا 🔰🔰🔰

  • صابر نجارقابل
وبلاگ صابر نجارقابل
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات